شمارهٔ ۴۲۸
آ آشفتهٔ شیرازی
0
Altın Yaprak
خیمه را لیلی چو بالا می کند
از چه مجنون رو به صحرا می کند
سرو مایل از دو جانب او به غیر
تا چرا او میل از ما می کند
مانی اندر نقش روی دلکشت
صحف انگلیون تماشا می کند
آنکه خار کعبه را دارد به پا
تا چرا وصفی ز دیبا می کند
هرکجا آن ترک یغما بگذرد
گر بود کعبه که یغما می کند
دل بپوشاند مرا اسرار عشق
مردم چشم آشکارا می کند
گر کند آباد غیرم گو مکن
ور خرابی زوست هل تا می کند
زشتی از ما بود ورنه نقش ها
نقشبند صنع زیبا می کند
گفتی آشفته به زلف من چه کرد
آنچه با زنار ترسا می کند
هرکه دل بر آتش سودا نهاد
آخرش دیوانه سودا می کند
هست هرکس را تمنایی به دهر
وصل او عاشق تمنا می کند
لاجرم درویش اگرچه مجرم است
خویش را بسته به مولا می کند
تا که مجنون در حی آمد خویش را
از سگان کوی لیلا می کند
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş