شمارهٔ ۴۷۰
آ آشفتهٔ شیرازی
0
Altın Yaprak
گرجان نبود زنده بجانانه توان بود
جانان چونباشد به چه افسانه توان بود
پیمان که به بستیم که پیمانه ننوشیم
پیمانه شکستیم بپیمانه توان بود
در کعبه نبردیم بسر عمر بسالوس
گر عمربود بر در میخانه توان بود
در صومعه با ذکر نشد زیست میسر
در میکده بانعره مستانه توان بود
عشق آن گهر پاک که از بحر فنا خاست
با جان پی آن گوهر یکدانه توان بود
ای شیخ زعشاق مجو عقل و فراست
با عشق کجا عاقل و فرزانه توان بود
ای ترک پریزاده که از خلق نهانی
تا چند بسودای تو دیوانه توان بود
آشفته باین جرم ثناخوان علی شد
آسوده بآن همت مردانه توان بود
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş