شمارهٔ ۵۷۳
آ آشفتهٔ شیرازی
0
Altın Yaprak
گر تویی ساقی ما باده خلر چه ضرور
ور تویی شاهد ما لعبت کشمر چه ضرور
بهر تسخیر دلم صف زده خیل مژه ات
از پی ملک خراب این همه لشکر چه ضرور
مردم دیده چو دید آن مژه با خود گفتا
خون زقیفال روانست به نشتر چه ضرور
شب وصلست و مه ما بوثاق است امشب
بر فلک تابش این کوکب و اختر چه ضرور
عنبر خام سر زلف بس و آتش رخ
عود میسوزی از این بعد بمجمر چه ضرور
چون غبار در او هست چه حاجت با کحل
هست چون خاک در دوست به بستر چه ضرور
چند آشفته بری بر در اغیار پناه
بر در پیر مغان رو در دیگر چه ضرور
طلب از خاک در میکده اکسیر مراد
سجده جز بر قدم حیدر صفدر چه ضرور
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş