بخش ۱۰ - الحكایة و التمثیل
ع عطار نیشابوری
0
Altın Yaprak
نوح پیغامبر چو از کفار رست
با چهل تن کرد بر کوهی نشست
بود یک تن زان چهل کس کوزه گر
برگشاد او یک دکان پر کوزه در
جبرییل آمد که می گوید خدای
بشکنش این کوزه ها ای رهنمای
نوح گفتش آن همه نتوان شکست
کاین به صد خون دلش آمد به دست
گرچه کوزه بشکنی گل بشکند
در حقیقت مرد را دل بشکند
باز جبریل آمد و دادش پیام
گفت می گوید خداوندت سلام
پس چنین می گوید او کای نیک بخت
گر شکست کوزه ای چندست سخت
این بسی زان سخت تر در کل یاب
کز دعایی خلق را دادی به آب
همتی را بر همه بگماشتی
لاتذر گفتی و کس نگذاشتی
یک دکان کوزه بشکستن خطاست
یک جهان پر آدمی کشتن رواست
خود دلت می داد ای شیخ کبار
زان همه مردم برآوردن دمار
کز پی آن بندگان بی قرار
لطف ما چندان همی بگریست زار
کاین زمانش در گرفت از گریه چشم
تو مرو از کوزه چندین به خشم
یا رب این خود چه عنایت کردن است
این چه شکر اندر شکایت کردن است
که به جان ها می کند چندین عتاب
گاه جان ها می کند خون بی حساب
صد هزاران بی سر و بن را بخواند
جمله را در کشتی حیرت نشاند
بعد از آن کشتی به دریا درفکند
صد جهان جان را به غوغا درفکند
بعد از آن باد مخالف روز و شب
گرد کشتی می فرستاد ای عجب
تا در آن دریای بی پایان همه
سربه سر برخاستند از جان همه
جمله را بگسست در دریا نفس
از همه با سر نیامد هیچ کس
گرچه فرض افتاد مردن پیشه کرد
می ندارم زهره این اندیشه کرد
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş