بخش ۶ - الحكایة و التمثیل
ع عطار نیشابوری
0
Altın Yaprak
پیش آن دیوانه شد پادشا
گفت از من حاجتی خواه ای گدا
گفت دارم من دو حاجت در جهان
بو که از شاهم برآید این زمان
اول از دوزخ چو خوش برهانیم
در بهشتم آری و بنشانیم
پادشاهش گفت ای حیران راه
هست این کار خدا از من مخواه
بود مجنون را یکی خم پیش در
شاه آن خم را ستاده بر زبر
گفت دور از پیش خم تا نرم نرم
خم شود از تابش خورشید گرم
زانکه شب تا روز در خم میشوم
گرم و خوش میخسبم و گم میشوم
جامه خوابم خمست ای نامور
دور ازان سر تا نگردد سردتر
نه مرا شد از تو یک حاجت روا
نه ز تو درد مرا آمد دوا
چون نکردی داروی این درد تو
جامه خوابم را مگردان سرد تو
آنکه صد تیمار دارش نیست بس
چون تواند داشتن تیمار کس
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş