بسم الله الرحمن الرحیم
ع عطار نیشابوری
0
Altın Yaprak
بنام کردگار هفت افلاک
که پیدا کرد آدم از کفی خاک
خداوندی که ذاتش بی زوالست
خرد در وصف ذاتش گنگ و لالست
زمین و آسمان از اوست پیدا
نمود جسم و جان از اوست پیدا
مه و خورشید نور هستی اوست
فلک بالا زمین در پستی اوست
ز وصفش جانها حیران بمانده
خرد انگشت در دندان بمانده
صفات لایزالش کس ندانست
هر آن وصفی که گویی بیش ازانست
دو عالم قدرت بیچون اویست
درون جانها در گفت و گویست
ز کنه ذات او کس را خبر نیست
بجز دیدار او چیزی دگر نیست
طلب گارش حقیقت جمله اشیا
ز ناپیدایی او جمله پیدا
جهان از نور ذات او مزین
صفات از ذات او پیوسته روشن
ز خاکی این همه اظهار کرد او
ز دودی زینت پرگار کرد او
ز صنعش آدم از گل رخ نموده
زوی هر لحظه صد پاسخ شنوده
ز علمش گشته آنجا صاحب اسرار
خود اندر دید آدم کرده دیدار
نه کس زو زاده نه او زاده از کس
یکی ذاتست در هر دوجهان بس
ز یکتایی خود بیچون حقیقت
درون بگرفته و بیرون حقیقت
حقیقت علم کل اوراست تحقیق
دهد آن را که خواهد دوست توفیق
بداند حاجت موری در اسرار
همان دم حاجتش آرد پدیدار
شده آتش طلب گار جلالش
دمادم محو گشسته ازوصالش
ز حکمش باد سرگردان بهر جا
گهی در تحت و گاه اندر ثریا
ز لطفش آب هرجایی روانست
ز فضلش قوت روح و روانست
ز دیدش خاک مسکین اوفتاده
ازان در عز و تمکین اوفتاده
ز شوقش کوه رفته پای در گل
بمانده واله و حیران و بی دل
ز ذوقش بحر در جوش و فغانست
ازان پیوسته او گوهر فشانست
نموده صنع خود در پاره خاک
درونش عرش و فرش و هفت افلاک
نهاده گنج معنی در درونش
بسوی ذات کرده رهنمونش
همه پیغمبران زو کرده پیدا
نموده علم او بر جمله دانا
که بود آدم کمال قدرت او
بعالم یافته بد رفعت او
دوعالم را درو پیدا نموده
ازو این شور با غوغا نموده
تعالی الله یکی بی مثل و مانند
که خوانندت خداوندان خداوند
تویی اول تویی آخر تعالی
تویی باطن تویی ظاهر تعالی
هزاران قرن عقل پیر در تاخت
کمالت ذره ای زین راه نشناخت
بسی کردت طلب اما ندیدت
فتاد اندر پی گفت و شنیدت
تو نوری در تمام آفرینش
بتو بینا حقیقت عین بینش
عجب پیدایی و پنهان بمانده
درون جانی و بی جان بمانده
همه جانها زتو پیداست ای دوست
تویی مغز و حقیقت جملگی پوست
تو مغزی در درون جان جمله
ازان پیدایی و پنهان جمله
ازان مغزی که دایم در درونی
صفات خود در آنجا رهنمونی
ندیدت هیچکس ظاهر در اینجا
از آنی اول و آخر در اینجا
جهان پر نام تو وز تو نشان نه
بتو بیننده عقل و تو عیان نه
نهان از عقل و پیدا در وجودی
ز نور ذات خود عکسی نمودی
ز دیدت یافته صورت نشانه
نماند او تو مانی جاودانه
یکی ذاتی که پیشانی نداری
همه جانها تویی جانی نداری
دویی را نیست در نزدیک تو راه
حقیقت ذات پاکت قل هو الله
مکان و کون را مویی نسنجی
همه عالم طلسمند و تو گنجی
تویی در جان و دل گنج نهانی
تو گفتی کنت کنزا هم تو دانی
دو عالم از تو پیدا و تو درجان
همی گویی دمادم سر پنهان
حقیقت عقل وصف تو بسی کرد
به آخر ماند با جانی پر از درد
زهی بنموده رخ از کاف و از نون
فکنده نور خود بر هفت گردون
زهی گویا ز تو کام و زبانم
تویی هم آشکارا هم نهانم
زهی بینا ز تونور دو دیده
ترا در اندرون پرده دیده
زهی از نور تو عالم منور
ز عکس ذات تو آدم مصور
زهی در جان و دل بنموده دیدار
جمال خویش را هم خود طلب گار
تو نور مجمع کون و مکانی
تو جوهر می ندانم کز چه کانی
تو ذاتی در صفاتی آشکاره
همه جانها به سوی تو نظاره
برافگن برقع و دیدار بنمای
بجزو و کل یکی رخسار بنمای
دل عشاق پر خونست از تو
ازان از پرده بیرونست از تو
همه جویای تو تو نیز جویا
درون جمله از عشق گویا
جمالت پرتوی در عالم انداخت
خروشی در نهاد آدم انداخت
از اول آدمت اینجا طلب کرد
که آدم بود ازتو صاحب درد
چو بنمودی جمال خود به آدم
ورا گفتی بخود سر دمادم
کرامت دادیش در آشنایی
ز نورت یافت اینجا روشنایی
که داند سر تو چون هم تودانی
گهی پیدا شوی گاهی نهانی
گهی پیدا شوی در رفعت خود
گهی پنهان شوی در قربت خود
گهی پیدا شوی اندر صفاتت
گهی پنهان شوی در سوی ذاتت
گهی پیدا شوی چون نور خورشید
گهی پنهان شوی در عشق جاوید
گهی پیدا شوی از عشق چون ماه
گهی پنهان شوی در هفت خرگاه
ز پیدایی خود پنهان بمانی
ز پنهایی خود یکسان بمانی
بهر کسوة که می خواهی برآیی
زهر نقشی که می خواهی نمایی
تو جان جانی ای در جان حقیقت
همان در پرده ات پنهان حقیقت
چه چیزی تو که ننمایی رخ خویش
چو دم دم می دهی مان پاسخ خویش
تو آن نوری که اندر هفت افلاک
همی گشتی بگرد کره خاک
تو آن نوری که در خورشیدی ای جان
ازان در جزو و کل جاویدی ای جان
تو آن نوری که در ماهی وانجم
ز نورت ماه و انجم می شود گم
تو آن نوری که لم تمسسه نار
درون جان و دل دردی و دارو
تو آن نوری که از غیرت فروزی
وجود عاشقان خود بسوزی
تو آن نوری که اعیان وجودی
ازان پیدا و پنهان وجودی
تو آن نوری که چون آیی پدیدار
بسوزانی ز غیرت هفت پرگار
تو آن نوری که جان انبیایی
نمود اولیا و اصفیایی
تو آن نوری که شمع ره روانی
حقیقت روشنی هر روانی
ز نورت عقل حیران مانده اینجا
ز شرم خویش نادان مانده اینجا
چو در وقت بهار آیی پدیدار
حقیقت پرده برداری ز رخسار
فروغ رویت اندازی سوی خاک
عجایب نقشها سازی سوی خاک
بهار و نسترن پیدا نماید
ز رویت جوش گل غوغا نماید
گل از شوق تو خندان در بهارست
از آنش رنگهای بی شمارست
نهی بر فرق نرگس تاجی از زر
فشانی بر سر او زابر گوهر
بنفشه خرقه پوش خانقاهت
فگنده سر ببر از شوق راهت
چو سوسن شکر گفت از هر زبانت
ازان افراخت سر سوی جهانت
ز عشقت لاله هر دم خون دل خورد
ازاین ماندست دل پر خون و رخ زرد
همه از شوق تو حیران برآیند
به سوی خاک تو ریزان درآیند
هر آن وصفی که گویم بیش ازانی
یقین دانم که بی شک جان جانی
تویی چیزی دگر اینجا ندانم
بجز ذات ترا یکتا ندانم
همه جانا تویی چه نیست چه هست
ندیدم جز تو در کونین پیوست
ز تو بیدارم و از خویش غافل
مرا یا رب توانی کرد واصل
منم از درد عشقت زار و مجروح
تویی جانا حقیقت قوة روح
منم حیران و سرگردان ذاتت
فرومانده به دریای صفاتت
منم در وصالت را طلب گار
درین دریا بماندستم گرفتار
درین دریا بماندم ناگهی من
ندارم جز بسوی تو رهی من
رهم بنمای تا در وصالت
بدست آرم ز دریای جلالت
تویی گوهر درون بحر بی شک
تویی در عشق لطف و قهر بی شک
همه از بود تست ای جوهر ذات
که رخ بنموده در جمله ذرات
همه از عشق تو حیران و زارند
بجز تو در همه عالم ندارند
نهان و آشکارایی تودر دل
همه جایی و بی جایی تو در دل
دل اینجا خانه ذات تو آمد
نمود جمله ذرات تو آمد
دل اینجا خانه راز تو باشد
ازان در سوز و در ساز تو باشد
تو گنجی در دل عشاق جانا
همه بر گنج تو مشتاق جانا
نصیبی ده ز گنج خود گدا را
نوایی ده بلطفت بی نوارا
گدای گنج عشق تست عطار
تو بخشیدی مر او را گنج اسرار
تو می خواهد ز تو ای جان حقیقت
که در خویشش کنی پنهان حقیقت
تو می خواهد ز تو هر دم بزاری
سزد گر کار او اینجا برآری
تو می خواهد زتو در شادمانی
که سیر آمد دلش زین زندگانی
تو می خواهد ز تو در هر دو عالم
ز تو گوید بتو راز او دمادم
تو می خواهد ز تو تا رخ نمایی
ورا از جان و دل پاسخ نمایی
تو می خواهد ز تو اینجا حقیقت
که بنمایی بدو پیدا حقیقت
تو می خواهد ز تو تا راز بیند
ترا در گنج جان او باز بیند
تو می خواهد ز تو در کوی دنیا
که بیند روی تو در سوی دنیا
تو می خواهد ز تو در کل اسرار
که بنمایی در انجامش تو دیدار
تو می خواهد ز تو ای ذات بیچون
که بیند ذاتت ای جان بی چه و چون
چنان درمانده ام در حضرت تو
ندارم تاب دید قربت تو
شب و روزم ز عشقت زار مانده
بگرد خویش چون پرگار مانده
طلب گار توام در جان و در دل
نباشم یک دم از یاد تو غافل
تو درجانی همیشه حاضر ای دوست
تویی مغز و منم اینجایگه پوست
دل عطار پر خون شد درین راه
که تا شد از وصال دوست آگاه
کنون چون در یقینم راه دادی
مرا اینجا دلی آگاه دادی
بجز وصفت نخواهم کرد ای جان
که تا مانم به عشقت فرد ای جان
اگر کامم نخواهی داد اینجا
ز دست تو کنم فریاد اینجا
مرا هم داده امید فضلت
که بنمایی مرا در عشق وصلت
همان وصل تو می خواهم من از تو
که گردانم دل و جان روشن از تو
تو خورشیدی و من چون سایه باشم
در اینجا با تو من همسایه باشم
نه آخر سایه خود محو آری
چو نور جاودانی را تو داری
دلم خون گشت در دریای امید
بماندم زار و ناپروای امید
بوصل خود دمی بخشایشم ده
ز دردم یک نفس آسایشم ده
تو امید منی درگاه و بیگاه
کنون از کردها استغفرالله
تو امید منی در عین طاعت
مرا بخشا ز نور خود سعادت
تو امید منی اندر قیامت
ندارم گرچه جز درد وندامت
تو امید منی اندر صراطم
به فضل خویشتن بخشی نجاتم
تو امید منی در پای میزان
بلطف خویش بخشی جرم و عصیان
چنان در دست نفسم بازمانده
چو گنجشکی بدست باز مانده
مرا این نفس سرکش خوار کردست
شب و روزم بغم افگار کردست
مرا زین سگ امانی ده درین راه
ز دید خویشتن گردانش آگاه
غم عشق تو خوردم هم تودانی
شب و روز اندرین دردم تودانی
ز درد عشق تو زار و زبونم
بمانده اندرین غرقاب خونم
دوایی چاره کن زین درد ما را
ز لطف خود مگردان فرد ما را
در آن دم کین دمم از جان برآید
مرا آن لحظه دیدار تو باید
مرا دیدار خود آن لحظه بنمای
گره یکبارگیم از کار بگشای
بمردم پیش ازان کاینجا بمیرم
درین سر باش یا رب دستگیرم
چراغی پیش دارم آن زمان تو
که خواهی بردم از روی جهان تو
تو می دانی که جز تو کس ندارم
بجز ذات تو ای جان بس ندارم
تویی بس زین جهان و آن جهانم
تویی مقصود کلی زین و آنم
الهی بر همه دانای رازی
بفضل خود ز جمله بی نیازی
الهی جز درت جایی نداریم
کجا تازیم چون پایی نداریم
الهی من کیم اینجا گدایی
میان دوستانت آشنایی
الهی این گدا بس ناتوانست
بدرگاه تو مشتی استخوانست
الهی جان عطارست حیران
عجب در آتش مهر تو سوزان
دلم خون شد ز مشتاقی تو دانی
مرا فانی کن و باقی تو دانی
فنای ما بقای تست آخر
تویی بر جزو و کل پیوسته ناظر
تو باشی من نباشم جاودانی
نمانم من در آخر هم تو مانی
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş