(۳) حکایت آن مرد که صدقه بدرویشان میداد
ع عطار نیشابوری
0
Altın Yaprak
بزرگی گفت پر شوقست جانم
که شد عمری که من دربند آنم
که از من صدقه ای برسد به درویش
که آن صدقه نبیند کس کم و بیش
چو رفته ست این دقیقه بر زبانش
چنین گفته ست هاتف آن زمانش
که تو باید اگر صاحب یقینی
که آن صدقه که بخشیدی نه بینی
تو همچون مرده بد می نمایی
که خود را مرده و زنده بلایی
نخواهی زندگانی گر بدانی
که مردن بهترت زین زندگانی
اگر تو پیش دان و پیش بینی
همه کم کاستی خویش بینی
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş