(۳) حکایت پادشاه که از سپاه بگریخت
ع عطار نیشابوری
0
Altın Yaprak
در افتادند در شهری سپاهی
گریزان شد نهان زان شهر شاهی
بشهری شد بگردانید جامه
نه خاصه باز دانستش نه عامه
بجای آورد او را آشنایی
بدو گفتا چرایی چون گدایی
بگو آخر که من شاهم بایشان
چرا بنشسته خوار و پریشان
شهش گفتا مگو آی در نظاره
که گر گویم کنندم پاره پاره
کسی کو دیده سلطان ندارد
به سلطان رفتنش امکان ندارد
اگر بی دیده جویی قربت شاه
شوی درخون جان خویش آنگاه
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş