(۳) حکایت پادشاه که علم نجوم دانست
ع عطار نیشابوری
0
Altın Yaprak
نجومی نیک می دانست آن شاه
شد آگه کو فلان ساعت فلان ماه
شود بیچاره در دست بلایی
بکرد القصه او از سنگ جایی
چو کرد از سنگ خارا خانه راست
نگه دارنده بسیار درخواست
چو در خانه شد آن را روزنی دید
ز روزن خانه را چون روشنی دید
بدست خویش روزن کرد مدروس
که تا در خانه تنها ماند محبوس
نبودش هیچ ره سرگشته آمد
بآخر تا که دم زد کشته آمد
اگر خواهی که پیش افتی بهرگام
بترک خود بباید گفت ناکام
تو گر ترک خود و عالم نگویی
چو مرگ آید بگویی هم نگویی
چو باقی نیست خفت و خورد آخر
چو مرگ آید چه خواهی کرد آخر
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş