(۳) حکایت ترسا بچه
ع عطار نیشابوری
0
Altın Yaprak
یکی ترسای تاجر بود پر سیم
که او را خواجگی بودی در اقلیم
یکی زیبا پسر او را چنان بود
که آن ترسا بچه شمع جهان بود
بنفشه زلف مشک افشان ازو یافت
گل نازک لب خندان ازو یافت
نقابش چون ز رخ باز اوفتادی
بشب در روز آغاز اوفتادی
چو شست زلف مشکین تار بستی
همه عشاق را زنار بستی
ز بس کژی که زلف او نمودش
سر یک راستی هرگز نبودش
چو کردی حرب مژگانش بحربه
فرو دادی دو گیتی را دو ضربه
چو ابرویش بزه کردی کمان را
ز تیرش بیم جان بودی جهان را
شکر پاشیدن از لب مذهبش بود
که دارالملک شیرینی لبش بود
کنار عاشقان از لعل خندانش
چو دریایی شده از در دندانش
مگر بیمار شد آن زندگانی
بمرد القصه در روز جوانی
پدر از درد او می کشت خود را
بدر افکند هم جان هم خرد را
به آخر چون بشست و کرد پاکش
مسلمان گشت و برد آنگه بخاکش
چنین گفت او که گشت امروز ما را
ز مرگ این پسر دین آشکارا
که البته خدا را نیست فرزند
مبراست از زن و از خویش و پیوند
که گر او را یکی فرزند بودی
بداغ من کجا خرسند بودی
بدانستم که جز بی علتی نیست
کسی کو نیست مؤمن دولتی نیست
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş