شمارهٔ ۱۵۳
آ آذر بیگدلی
0
Altın Yaprak
باز نامد قاصدی کامد بسویت سوی من
دید چون روی تو نتوانست دیدن روی من
چون نیفتم از پیش کز یک نگه بیرون کشید
هر چه آهو در حرم بود از حرم آهوی من
چاره ی بیماری خود ناید از دستم طبیب
تا چو دل بیماری افتاده است در پهلوی من
گر بسازد غیر با ناسازی گردون چو من
چون تواند ساخت با خوی بد بدخوی من
دشمنان را از قفای دوست دیدم گفتم آه
دور باد آسیب گرگان یا رب از آهوی من
از جهان پهلو تهی دارم بشکر اینکه نیست
یار در پهلوی غیر و غیر در پهلوی من
بر ندارم سر ز زانوی غم آذر بعدازین
تا شود آن سرو سیمین ساق همزانوی من
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş