غزل شمارهٔ ۱۰۰۰
ب بیدل دهلوی
0
Altın Yaprak
جایی که جام در دست آن مه خرام دارد
مژگان گشودن آنجا مهتاب و بام دارد
عام است ذکر عشاق در معبد خیالش
گر برهمن نباشد بت رام رام دارد
دی آن نگار مخمور در پرده گردشی داشت
امروز صد خرابات مینا و جام دارد
کم مایگان به هر رنگ سامان انفعالند
هستی دو روزه عصیان زحمت دوام دارد
رنگ بهار امکان ازگردش آفریدند
هر صاف در ثماست هر صبح شام دارد
جز انفعال ازین بزم کام دگر مجویید
لذات عالم خواب یک احتلام دارد
بیتابی تفسها عمری ست دارد آواز
کای صبح پرفشان باش این دشت دام دارد
ضبط نفس در این بحر جمعیت آفرین است
گوهر هزار قلاب مصروف کام دارد
آثار جوهر مرد پنهان نمی توان کرد
تیغ کشیده کوه ننگ از نیام دارد
دل را ودیعت وهم باید ز سر ادا کرد
از خلق آنچه دارد آیینه وام دارد
قلقل همین دو حرف است ای شیشه دردسر چند
چیزی بگوی و بگذر قاصد پیام دارد
گفتم به دل که عمری ست ذوق وصال دارم
خندید کاین خیالت سودای خام دارد
جوش خطی ست بیدل پرگار مرکز حسن
دود چراغ این بزم پروانه نام دارد
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş