غزل شمارهٔ ۱۴۲۸
ب بیدل دهلوی
0
Altın Yaprak
بسکه بی روپت بهارم کلفت انشا می کند
چون حنا رنگ از گرانی سایه پیدا می کند
گر نه باد صبح چین طره ات وا می کند
نسخه جمعیت ما را که اجزا می کند
عضو عضوم بسکه می بالد به سودای جنون
وسعت دامان داغ ایجاد صحرا می کند
همت ز تدبیر بیجا تاکجا خجلت کشد
ای جنون رحمی که ما را هوش رسوا می کند
نسخه هستی ز بس دقت سواد افتاده است
چشم برهم بسته حل این معما می کند
جنس درد بیکسی کم نیست در بازار ما
گر شنیدن مایه دارد ناله سودا می کند
جلوه از شوخی نقاب حیرتی افکنده است
رنگ صهبا در نظرها کار مینا می کند
دیده ما را خمار شوخی رفتار او
عاقبت خمیازه ای نقش کف پا می کند
چون شود بیحاصلی معلوم مطلب حاصل ست
حاجت ما را روا نومیدی ما می کند
گر چنین بالد هوای پر فشانیهای شوق
آه ما را ربشه تخم ثریا می کند
در شکست آرزو تعمیر آزادی گم است
بال چون بر هم خورد پرواز پیدا می کند
سنگ بر تدبیر زن کار کس اینجا بسته نیست
یک شکستن صد کلید از قفل انشا می کند
رهبر مقصود بیدل وحشت از خویش است و بس
سیل چون مطلق عنان شد سیر دربا می کند
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş