غزل شمارهٔ ۱۴۲۹
ب بیدل دهلوی
0
Altın Yaprak
عاقبت در حلقه آن زلف دل جا می کند
عکس در آیینه راه شوخیی وامی کند
غمزه وحشی مزاجت در دل مجروح من
زخم ناخن را خیال موج دریا می کند
سطر آهی تا نمایان شد دل از جا رفته است
خامه الفت نمی دانم چه انشا می کند
گه تغافل می تراشد گاه نیرنگ نگاه
جلوه را آیینه ما سخت رسوا می کند
دامن مستی به آسانی نمی آید به دست
باده خونها می خورد تا نشیه پیدا می کند
در زیان خویش کوش ای آنکه خواهی نفع خلق
مومیایی هم شکست خود تمنا می کند
غنچه می گویدکه ای در بندکلفت ماندگان
عقده دل را همین آشفتگی وامی کند
نیست موجودی که نبود غرقه گرداب وهم
بحر هم عمری ست دست موج بالا می کند
هستی بیحاصل ما بسکه مشتاق فناست
هرکه گردد خاک دل اندیشه ما می کند
خاکساران تا کجا دارند پاس آبرو
سایه را از عاجزی هرکس ته پا می کند
آشیان الفت دل چون نفس در راه ماست
ورنه ما را اینقدر پرواز عنقا می کند
در بیابان طلب بیدل تأمل رهزن است
کار امروز ترا اندیشه فردا می کند
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş