غزل شمارهٔ ۱۴۸۰
ب بیدل دهلوی
0
Altın Yaprak
یاد شوقی کز جفاهایت دل ما شاد بود
در شکست این شیشه را جوش مبارک باد بود
آبیار مزرع دردم مپرس از حسرتم
هرکجا آهی دمید اشک منش همزاد بود
زندگی را مغتنم می داشتم غافل از این
کز نفس تیغ دو دم در دست این جلاد بود
وانکرد آیینه گردیدن گره از کار من
بند حیرت سخت تر از بیضه فولاد بود
عمر پروازم چو بوی گل به افسردن گذشت
این قفس آیینه دار خاطر صیاد بود
مفت ما کز سعی ناکامی به استغنا زدیم
ورنه دل مستسقی و عالم سراب آباد بود
بلبل ما از فسردن ناز گلها می کشد
گر پری می زد چو رنگ از خویش هم آزاد بود
از شکست ساغر هوشم سلامت می چکد
بیخودی در صنعت راحت عجب استاد بود
شب که در بزمت صلای سوختن می داد عشق
نغمه ساز سپندم هرچه باداباد بود
روزگاری شد که در تعبیر هیچ افتاده ایم
چشم ما تا داشت خوابی عالمی آباد بود
عالم نسیان تماشاخانه یکتایی است
عکس بود آن جلوه تا آیینه ام در یاد بود
صد نگارستان چین با بیخودی طی کرده ام
لغزش پا هم به راهت خامه بهزاد بود
سرمه اکنون نسخه خاموشی از من می برد
یاد ایامی که مو هم بر تنم فریاد بود
پیری ام جز ساغر تکلیف جان کندن نداد
قامت خم گشته بیدل تیشه فرهاد بود
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş