غزل شمارهٔ ۱۵۱۳
ب بیدل دهلوی
0
Altın Yaprak
آنروز که پیدایی ما را اثری بود
در آینه ذره غبار نظری بود
نقشی ندمیدیم به صد رنگ تامل
نقاش هوس خامه موی کمری بود
گرعافیتی هست ازین بحر برون است
غواص ندانست که ساحل گهری بود
از جرات پرواز به جایی نرسیدیم
جمعیت بی بال و پری بال و پری بود
تا شوق کشد محمل فرصت مژه بستم
دربار شرر شوخی برق نظری بود
نگذاشت فلک با تو مقابل دل ما را
فریاد که آیینه به دست دگری بود
روزی که گذشتی ز سر خاک شهیدان
هر گرد که در پای تو افتاد سری بود
آخر ز خودم برد به راه تو نشستن
آسودگی شعله کمین سفری بود
دل کشته یکتایی حسن ست وگرکه
در پیش تو آیینه شکستن هنری بود
بیدل به تمناکده عرض هوسه
از دل دو جهان شور و ز ماگوش کری بود
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş