غزل شمارهٔ ۱۵۴۴
ب بیدل دهلوی
0
Altın Yaprak
خودسر هوازده را شرم رهنمون نشود
تا به داغ پا ننهد شعله سرنگون نشود
از عدم نجسته برون هرزه می تپیم به خون
مغز هوش در سر کس مایه جنون نشود
در مزاج اهل جهان صد تناسخ است نهان
طفل شیر اگر نخورد خون دوباره خون نشود
موج از شکست سری یافت اعتبار گهر
تا غرور کم نکنی آبروفزون نشود
صرفه بقا نبردکس به دستگاه هوس
خانه های سوخته را خار و خس ستون نشود
عشق بی نیاز ز نومیدی کسیش چه غم
یک دوتیشه جان کنیت درد بستون نشود
فرصت گذشته چسان تاختن دهد به عنان
اینقدر بفهم و بدان آن زمان کنون نشود
قدردانی همه کس تنن اداگواه تو بس
کز لب تو نام حیا بی عرق برون نشود
نفس خیره سر به خطا مایل است در همه جا
ایمنی ز لغزش اگر مرکبت حرون نشود
بیدل از درشتی خو مشکل است رستن تو
تابه آتشش نبری سنگ آبگون نشود
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş