غزل شمارهٔ ۱۷
ب بیدل دهلوی
0
Altın Yaprak
در خموشی همه صلح است نه جنگ است اینجا
غنچه شو دامن آرام به چنگ است اینجا
چشم بربند گرت ذوق تماشایی هست
صافی آینه در کسوت زنگ است اینجا
گر دلت ره ندهد جرم سیه بختی توست
خانه آینه بر روی که تنگ است اینجا
طایر عیش مقیم قفس حیرانی ست
مگذر از گلشن تصویر که رنگ است اینجا
در ره عشق ز دل فکر سلامت غلط است
گر همه سنگ بود شیشه به چنگ است اینجا
چرخ پیمانه به دور افکن یک جام تهی ست
مستی ما و تو آواز ترنگ است اینجا
شوق دل همسفر قافله بیهوشی ست
قدم راهروان گردش رنگ است اینجا
از ستمدیدگی طالع ما هیچ مپرس
آنچه پیش تو نگاه است خدنگ است اینجا
طرف دیده خونبار نگردی زنهار
اشک چون آینه شد کام نهنگ است اینجا
شیشه ناداده ز کف مستی آزادی چند
دامن ناز پری در ته سنگ است اینجا
دو جهان ساغر تکلیف ز خود رفتن ماست
دل هرکس بتپد قافیه تنگ است اینجا
منزل عیش به وحشتکده امکان نیست
چمن از سایه گل پشت پلنگ است اینجا
وحشت آن است که ناآمده از خود بروم
ورنه تا عزم شتاب است درنگ است اینجا
بیدل افسردگی ام شوخی آهی دارد
تا شرر هست ز خود رفتن سنگ است اینجا
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş