غزل شمارهٔ ۱۷۰
ب بیدل دهلوی
0
Altın Yaprak
فسون جاه عذر لنگ سازد پرفشانی را
به غلتانی رساند آب درگوهر روانی را
چوگل دروقت پیری می کشی خمیازه حسرت
مکن ای غنچه صرف خواب شبهای جوانی را
نباید راستی از چرخ کجرو آرزوکردن
مبادا با خدنگیها بدل سازی کمانی را
چه داری از وجود ای ذره غیر ازوهم پروازی
عدم باش و غنیمت دار خورشید آشیانی را
غرور و فتنه ها در سر سجود و عافیت در بر
زمین تا می توانی بود مپسند آسمانی را
شد از موج نفس روشن که بهرکشت آمالت
ز مو باریکتر آبی ست جوی زندگانی را
لب زخمم به موج خون نمی دانم چه می گوید
مگرتیغ تو دریابد زبان بی زبانی را
سبکروحی چو رنگ عاشقان دارد غبار من
همه گر زر شوم بر خویش نپسندم گرانی را
چمن پرداز دیدرم ز حیرت چشم آن دارم
که چون طاووس در آیینه گیرم پرفشانی را
به مضمون کتاب عافیت تا وارسی بیدل
به رنگ سایه روشن کن سواد ناتوانی را
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş