غزل شمارهٔ ۱۷۶۳
ب بیدل دهلوی
0
Altın Yaprak
تاکی افسردن دمی از فکر خود وارسته باش
سر برون آر ازگریبان معنی برجسته باش
گر نداری جرات از خانمان بر هم زدن
همچو می خون در جگر زین شیشه بشکسته باش
تا بفهمی ربط استعداد هستی و عدم
زین دو مصرع دور مگذر اندکی پیوسته باش
روزی اینجا در خور آدم دهن آماده است
محرم منقار ساز آن نهال پسته باش
عزم صادق می رهاند چون تنت از بند طبع
شاید از پستی برون آیی کمر می بسته باش
دخل بیجایت ز درد اهل معنی غافل است
ناخنی تا هست دور از سینه های خسته باش
چند باشی از فراموشان ایام وصال
رنگهای رفته یادت می دهم گلدسته باش
خواستم از دل برون آرم غبار حیرتی
تا به لب آمد نفس خون گشت وگفت آهسته باش
از اقامت شرم دارد بیدل استعداد شمع
هر قدر باشی درین محفل ز پا ننشسته باش
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş