غزل شمارهٔ ۱۷۶۴
ب بیدل دهلوی
0
Altın Yaprak
خواه در معموره جان خواه در ویرانه باش
با هزاران در پس دیوار خود چون شانه باش
چشم منت جز به نور عشق نتوان آب داد
صیقل آیینه ای خاکستر پروانه باش
دعوی قدرت رها کن هیچ کارت بسته نیست
ای سراپایت کلید فتح بی دندانه باش
دشت سودا گرد آثارش سلامتخانه است
در پناه سایه مو چون سر دیوانه باش
کاروان عمریست از پاس قدم پا می خورد
پیرو محمل کشان لغزش مستانه باش
بیوفایی صورت رنگ بهار زندگی ست
آشنای خویش شو یعنی ز خود بیگانه باش
مستی سرگشتگان شوق ناهنجار نیست
شعله جواله شو سر بر خط پیمانه باش
تا تأمل می گماری رفته اند این حاضران
چشم بر محفل گشا و گوش بر افسانه باش
عالمی مست خیال نرگس مخمور اوست
گر تو هم زین نشیه بویی برده ای میخانه باش
بیدل اجزای نفس تا کی فراهم داشتن
پای تا سر ریشه ای بی احتیاط دانه باش
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş