غزل شمارهٔ ۱۸۶۴
ب بیدل دهلوی
0
Altın Yaprak
اثر خجالت مدعا اگر این الم دمد از طمع
چه خوش است حرف وصال هم نکند کسی رقم از طمع
اگر امتحان دهدت عنان به طناب خیمه آسمان
ته خاک خسب و علم مشو به نگونی علم از طمع
سر شاخ طوبی و سد ره هم ز ثمر کشد به زمین علم
به کجاست گردن همتی که نمی رسد به خم از طمع
غرض جنون زده خلق را به سوال ساخته در به در
بهم آیدت دو جهان اگر لبی آوری بهم از طمع
تو ز حرص باخته دست و پا چه رسی به قافله غنا
که هزار مرحله بستری نگذشته یک قدم از طمع
چه بلاست زاهد بی یقین به فسون زهد هوس کمین
زده فال کنج قناعتی که ندیده پای کم از طمع
سر مسجدی و در حرم دل دیری و تپش صنم
چه سر و چه دل به جهان غم که نمی کشد ستم از طمع
ز قناعت ار نچشی نمک منگر به مایده فلک
غلط است حاصل سیری ات نخوری اگر قسم از طمع
ز جنون ماهی بحر حرص اگر آگهی رم عبرتی
که به پوست تو فتاده داغ و شمرده ای درم از طمع
خط بی نیازی همتی شده ثبت لوح جبین تو
ستم است خجلت طبع دون برساندش کرم از طمع
اگر از تردد در به در بود انفعال مذلتت
به تلاش همت بیدلی در ننگ زن تو هم از طمع
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş