غزل شمارهٔ ۱۸۶۹
ب بیدل دهلوی
0
Altın Yaprak
نازد به عشق غازه حسن جنون دماغ
پروانه است جوهر آیینه چراغ
ما را ز لعل یار پیامی نشد نصیب
تا کی رسد به بوس وکله کج کند ایاغ
مجبور هستی ایم ز جرأت گزیر نیست
از پر زدن به نشیه نگیرد کسی کلاغ
چون ناله سپند به هر جاگذشته ایم
نقش قدم ز گرمی رفتار گشته داغ
در عشق کوش کز غم اسباب وارهی
درد دلی مگر دهد از درد سر فراغ
از سرکشان جاه توقع مدار چشم
افشانده گیر دست ثمر زین چنار باغ
با دوستان گرت نبود مقصد انفعال
الفت بس است شرم کن از بستن جناغ
عنقا به وهم مصدر آثار زندگی ست
ای کاش نیستی دهد از هستی ام سراغ
دل تیره شد ز مشق خیالات خوب و زشت
آیینه را هجوم صور کرد بی دماغ
بید ل نوید قاصد بد لهجه ماتم است
مکتوب نوبهار نبندی به بال زاغ
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş