غزل شمارهٔ ۱۸۷۰
ب بیدل دهلوی
0
Altın Yaprak
نشیه عجزم چو شبنم داد بر طیب دماغ
از گداز عجز طاقت یافتم می در ایاغ
بیخودی گل می کند از پرده آزادیم
می شود برق نظر بال و پر رنگ چراغ
چون نگین تا حرف نامت در خیالم نقش بست
دست بر هر دل که سودم برق شوقش کرد داغ
مستی چشم تو هر جا بردرد طرف نقاب
از شکست رنگ می چون گل ز هم ریزد ایاغ
عافیت نظاره را در آشیان حیرتست
داغ گشتن شعله را از پرزدن بخشد فراغ
گر به این بی پردگی می بالد آثار جنون
دود می گردد صدا در حلقه زنجیر باغ
از حسد دل آشیان طعن غفلت می شود
زنگ بر آیینه ناصاف می گیرد کلاغ
از تو هر مژگان زدن گم می شود همچون تویی
گر نداری باور از آیینه روشن کن سرا غ
عمرها شد شسته ام چون ابر دست از خرمی
بیدل از من گریه می خواهد چه صحرا و چه باغ
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş