غزل شمارهٔ ۱۸۷۵
ب بیدل دهلوی
0
Altın Yaprak
شمع من گرم حیا کرد مگر سوی چراغ
می توان کرد شنا در عرق روی چراغ
دل اگر جوش طراوت نزند سوختنی
شعله کافی ست همان سرو لب جوی چراغ
سوختیم از هوس اما مژه واری نکشید
بال پروانه ما شانه به گیسوی چراغ
نتوان بود ز نیرنگ عتابش غافل
بزم گرم است به افروختن روی چراغ
بالش عافیتی نیست درین شعله بساط
نفس سوخته دارد سر زانوی چراغ
پیری و عشرت ایام جوانی غلط است
صبحدم رنگ نبنددگل شب بوی چراغ
قرب این شعله مزاجان به خود آتش زده است
نیست پروانه ما بیخبر از خوی چراغ
عجز ما رنگ اشارتکده ناز تو ریخت
بال پروانه شد آخر خم ابروی چراغ
آب گردید دل و ناله همان عجز تو است
رشته فربه نشد از خوردن پهلوی چراغ
هرکجاگردکند شمع خیالم بیدل
شعله از شرم نشیند پس زانوی چراغ
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş