غزل شمارهٔ ۱۸۷۶
ب بیدل دهلوی
0
Altın Yaprak
نیست پروانه من قابل پهلوی چراغ
حسرت سوختنی می کشدم سوی چراغ
سیر این انجمنم وقف گشاد مژه ایست
بر نگه ختم نمودند تک و پوی چراغ
یأس بر عافیت احرامی دل می خندد
من و خاصیت پروانه تو و خوی چراغ
داغ انجام نفس سخت عقوبت دارد
ترسم آخر به دماغت نزند بوی چراغ
برق آن شعله که حرز دل بیتابم بود
مجلس آرا به غلط بست به بازوی چراغ
آبیار چمن عشق گداز است اینجا
کشت پروانه همان سبزکند خوی چراغ
عشق در خلوت حسن انجمن راز خود است
جیب دارد سر پروانه به زانوی چراغ
سیر هستی چقدر برق ندامت دارد
شعله دررنگ عرق می چکد ازروی چراغ
طبع روشن ز غبار دو جهان آزاد است
تیرگی رخت تکلف نبرد سوی چراغ
غافل از مرگ به افسوس امل نتوان زیست
شانه دارد نفس صبح به گیسوی چراغ
رنگ پروانه این بزم ندارد بیدل
تا به کی نکهت گل واکشی از بوی چراغ
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş