غزل شمارهٔ ۱۹۶۷
ب بیدل دهلوی
0
Altın Yaprak
شمعی از وحشت نگاهی انجمن گم کرده ام
بلبلی از پر فشانیها چمن گم کرده ام
حسرت جاوید از نایابی مطلب مپرس
نارسایان آنچه می جویند من گم کرده ام
ای تمنا نوحه کن بر کوشش بیحاصلم
جستجوها دارم اما یافتن گم کرده ام
هیچکس چون من زمان فرسوده فرصت مباد
تا سراغ رنگ می پرسم چمن گم کرده ام
می شدم من هم به وحشت هم عنان رنگ و بو
لیک چون گل دستگاه پر زدن گم کرده ام
روز و شب خون می خورم در پرده بیطاقتی
گفت و گوی لالم و راه دهن گم کرده ام
چون سپند از بی نواییهای من غافل مباش
ناله واری داشتم در سوختن گم کرده ام
یافتن گم کردنی می خواهد اما چاره نیست
کاش گم کرده چه سازم گم شدن گم کرده ام
بیدل از درد بیابان مرگی هوشم مپرس
بیخودی می داند آن راهی که من گم کرده ام
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş