غزل شمارهٔ ۱۹۶۸
ب بیدل دهلوی
0
Altın Yaprak
نور جان در ظلمت آباد بدن گم کرده ام
آه ازین یوسف که من در پیرهن گم کرده ام
وحدت از یاد دویی اندوه کثرت می کشد
در وطن ز اندیشه غربت وطن گم کرده ام
چون نم اشکی که از مژگان فروریزد به خاک
خویش را در نقش پای خویشتن گم کرده ام
از زبان دیگران درد دلم باید شنید
کز ضعیفی ها چو نی راه سخن گم کرده ام
موج دریا در کنارم از تک وپویم مپرس
آنچه من گم کرده ام نایافتن گم کرده ام
گر عدم حایل نباشد زندگی موهوم نیست
عالمی را در خیال آن دهن گم کرده ام
تا کجا یا رب نوی دوزد گریبان مرا
چون گل اینجا یک جهان دلق کهن گم کرده ام
عمرها شد همچو نال خامه می پیچم به خویش
پیکر چون رشته ای در پیرهن گم کرده ام
شوخی پرواز من رنگ بهار ناز کیست
چون پر طاووس خود را در چمن گم کرده ام
چون نفس آگه نی ام از مدعای جست وجو
این قدر دانم که چیزی هست و من گم کرده ام
هیچ جا بیدل سراغ رنگ های رفته نیست
صد نگه چون شمع در هر انجمن گم کرده ام
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş