غزل شمارهٔ ۱۹۷۱
ب بیدل دهلوی
0
Altın Yaprak
به صد غبار درین دشت مبتلا شده ام
به دامن که زنم دست از او جدا شده ام
جنون به هر بن مویم خروش دیگر داشت
چه سرمه زد به خیالم که بی صدا شده ام
هنور ناله نی ام تا رسم به گوش کسی
به صد تلاش نفس آه نارسا شده ام
قفس به درد که از چاک دل گشود آغوش
اگر ندید که بی بال و پر رها شده ام
خضر ز گرد پراکنده چشم می پوشد
چه گمرهی ست که من ننگ رهنما شده ام
شرار سنگ به این شور فتنه پردازی
نبودم این همه کامروز خودنما شده ام
چو صبح با عرق شبنم اختیارم نیست
ز خنده منفعلم محرم حیا شده ام
به معنی آن همه محتاج نیستم لیکن
ز قدردانی ناز غنی گدا شده ام
ز اتفاق تماشای این بهار مپرس
نگاه عبرتم و با گل آشنا شده ام
چو موی ریخته پا مال خار و خس تاکی
ز زندگی خجلم از سر که وا شده ام
به هستی ام غم بست و گشاد دل خون کرد
ستمکش نفسم بند این قفا شده ام
مباش منکر بی دست و پایی ام بیدل
که رفته رفته درین دشت نقش پا شده ام
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş