غزل شمارهٔ ۱۹۷۴
ب بیدل دهلوی
0
Altın Yaprak
بسکه بی روی تو لبریز ندامت بوده ام
همچو دریا عضو عضو خویش بر هم سوده ام
از کف خاکستر من شعله جولانی مخواه
اخگری در دامن افسردگی آسوده ام
در خیالت حسرتی دارم به روی کار و بس
همچو دل یک صفحه رنگ امید اندوده ام
سودها دارد زیان من که چون مینای می
هر چه از خود کاستم بر بیخودی افزوده ام
هیچکس حیرت نصیب لذت کلفت مباد
دوش هر کس زیر باری رفت من فرسوده ام
بسته ام چشم از خود و سیر دو عالم می کنم
این چه پرواز است یارب در پر نگشوده ام
نی به دنیا نسبتی دارم نه با عقبا رهی
ناامیدی در بغل چون کوشش بیهوده ام
گرچه قطع وادی امیدگامی هم نداشت
حسرت آگاهست از راهی که من پیموده ام
در عدم هم شغل مشت خاکم از خود رفتن است
تا کجا منزل کند گرد هوا آلوده ام
نیست باکم بیدل از درد خمار عافیت
صندلی در پرده دارد دست بر هم سوده ام
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş