غزل شمارهٔ ۱۹۷۵
ب بیدل دهلوی
0
Altın Yaprak
بی تو در هر جا جنون جوش ندامت بوده ام
همچو دریا عضو عضو خویش بر هم سوده ام
چون زمین زبن بیش نتوان بردبار وهم بود
دوش هرکس زیر باری رفت من فرسوده ام
در خیالت حسرتی دارم به روی کاروبس
همچو دل یک صفحه رنگ امید اندوده ام
روزگار بی تمیزی خوش که مانند نگاه
می روم از خویش و می دانم همان آسوده ام
سودها مزد زیان من که چون مینای می
هر چه از خودکاستم بر بیخودی افزوده ام
بسته ام چشم از خود و سیر دو عالم می کنم
این چه پرواز است یارب در پر نگشوده ام
گرچه قطع وادی امیدگامی هم نداشت
حسرت آگاهست از راهی که من پیموده ام
بسکه دارد پاس بیرنگی بهار هستی ام
عمرها شد در لباس رنگم و ننموده ام
نیستم آگه چه دارد خلوت یکتایی اش
اینقدر دانم که آنجا هم همین من بوده ام
نیست بیدل باکم از درد خمار عافیت
صندلی در پرده دارد دست بر هم سوده ام
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş