غزل شمارهٔ ۲۵۲۵
ب بیدل دهلوی
0
Altın Yaprak
هویی کشید کلک قیامت صریر من
صد نیستان گداخت گره در صفیر من
خاک زمین فقر گلستان دیگر است
زان چشم بلبلی که دمید از حصیر من
هر جا عیار اول و آخرگرفته اند
خطی ست از قلمرو کلک دبیر من
چون نقطه ام نشاند به صد عرش امتیاز
جز پشت ناخنی که ندارد سریر من
فرصت شمار کاغذ آتش زده ست عمر
از زود یک دو گام به پیش است دیر من
پوشیده نیست راز هواداری عدم
پیداست از نفس که چه دارد ضمیر من
زین دامگاه گر بپرد کس کجا رود
پرواز حیرتست ز مرغ اسیر من
رفتم ز خویش لیک به پهلوی عاجزی
برخاستن چو سایه نشد دستگیر من
در عرصه ای که نیست نشان غیر بی نشان
چون نی نفس بس است پر و بال تیر من
چون صبح خرقه ای ست نفس باف نیستی
باری که بسته اند به دوش فقیر من
زین قامت خمیده صد حرص در رکاب
غافل نی ام هنوز جوان است پیر من
گردی که کرده ام عرقی کن فرو نشان
پرواز تا کی ای ادب ناگزیر من
بیدل شکست چینی دل را علاج نیست
نقاش صنع مو نکشید از خمیر من
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş