غزل شمارهٔ ۲۶۲۱
ب بیدل دهلوی
0
Altın Yaprak
نیست خاموشی به کار شمع محفل جزگره
داغ شد آهی که نپسندید بر دل جز گره
از جنون بر خویش راه عافیت هموارکن
وانمی سازد تپش از بال بسمل جز گره
خامه صدقیم آهنگ صریر ما حق است
بر زبان ما نیابی حرف باطل جز گره
بیقرارانیم حرف عافیت از ما مپرس
موج ما را نیست بر لب نام ساحل جزگره
چون نفس از عاجزی تار نظر هم نارساست
هیچ نتوان یافتن از دیده تا دل جزگره
گر سر ما شد جدا ازتن چه جای شکوه است
وا نکرد از رشته ما تیغ قاتل جز گره
وحشت ما گر مقام الفتی دارد دلت
ناله را در کوچه نی نیست منزل جز گره
دل به صد دامن تعلق پای ما پیچیده است
رشته ایم و در ره ما نیست حایل جز گره
هر چه باشد وضع جمعیت غنیمت گیر و بس
گر شعوری داری از هر رشته نگسل جز گره
فرصتی کو تا به ضبط خود نفس گیرد نفس
رشته کوتاه ما را نیست مشکل جز گره
ای خوشا نومیدی تدبیر فتح الباب من
تا شدم ناخن ندارم در مقابل جز گره
تا نفس باقیست کلفت بایدم اندوختن
بر ندارد رشته تسبیح بیدل جز گره
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş