غزل شمارهٔ ۲۶۲۰
ب بیدل دهلوی
0
Altın Yaprak
زین چمن درکف ندارد غنچه دل جز گره
دانه ما را چو گوهر نیست حاصل جز گره
از امل محمل کش صدکاروان نومیدی ام
سبحه درگردن نمی بندد حمایل جزگره
از تعلق حاصل آزادگان خون خوردن است
سروکم آرد به بار از پای درگل جزگره
از فسون عافیت بر خود در کوشش مبند
رشته راهت نمی بیند ز منزل جزگره
از حیا بر روی خود درهای نعمت بسته ای
بی زبانی نفکند در کار سایل جز گره
غافل از تردستی مطرب درین محفل مباش
زخمه جز ناخن ندارد درکف و دل جزگره
همتی ای شعله خویان کاین سپند بینوا
تحفه ای دیگر ندارد نذر محفل جزگره
یک دل تنگ است عالم بی حصول مدعا
تابود در پرده لیلی نیست محمل جزگره
بر اسیران دل از فقر و غنا افسون مخوان
نیست در چشم گهر دریا و ساحل جز گره
صاف طبعان بیدل از هستی کدورت می کشند
از نفس آیینه ها را نیست در دل جزگره
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş