غزل شمارهٔ ۳۰۰
ب بیدل دهلوی
0
Altın Yaprak
در باغ دل نهان بود از رفتگان نشان ها
این آتش آگهی داد ما را ز کاروان ها
چندان که شمع کاهد با عافیت قرین است
بازار ما ندارد سودی به این زبان ها
تنگی ز بس فشرده ست این عرصه جدل را
میدان خزیده یکسر در خانه کمان ها
این وادی غرورست فهمیده بایدت رفت
در جاده است اینجا خواباندن سنان ها
جوش بهار جسم است آثار سخت جانی
جوهر فکنده بیرون زین رنگ استخوان ها
پرواز تا جنون کرد گم شد سراغ راحت
بردیم با پر و بال خاشاک آشیان ها
تیغ غرور بشکن در کارگاه گردون
آتش زبانه دارد در گردش فسان ها
در بارگاه تعظیم اقبال بی نیازی ست
تمییز پا و سر نیست منظور آستان ها
تقلید فقر نتوان در جاه پیش بردن
بحر از گهر چه نازد بر راحت کران ها
جایی نمی توان برد فریاد بی رواجی
کشتی شکست تاجر تا تخته شد دکان ها
پست و بلند بسیار دارد تردد جاه
همواری ات رها کن بام است و نردبان ها
پرواز وهم بیدل زین بیشتر چه باشد
برده ست گردش سر ما را به آسمان ها
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş