غزل شمارهٔ ۹۹۵
ب بیدل دهلوی
0
Altın Yaprak
جنون از بس شکست آبله در هر قدم دارد
بنای خانه زنجیر ما چون موج نم دارد
به برقم می دهد خرمن خیال موج رفتاری
که اعجاز خرامش آب و آتش را به هم دارد
ز لعل خامشت رمز تبسم کیست بشکافد
خیالی دست بر چاک گریبان عدم دارد
فضولیهای امید اینقدر جان می کند ورنه
دل الفت پرست یاس از شادی چه غم دارد
به ترگ جاه زن تا درنگیرد ننگ افلاست
که رنج خودفروشی می کشد هرکس درم دارد
به لغزش چون ننالد خامه حسرت صریر من
که زنجیر سیه بختی به تحریک قدم دارد
ز تدبیر محبت غافلم لیک اینقدر دانم
که دل تا آتشی در سینه دارد دیده نم دارد
نگه ننگاشت صنع آ گهی در دیده اعیان
قلم در نرگسستان یک قلم سه و القلم دارد
مدار ای زشت رو امید تحسین از صفا کیشان
که اسباب خوش آمد خانه آیینه کم دارد
نوای عیش گو خون شو دمی با درد سوداکن
نفس با این بضاعت هرچه دارد مغتنم دارد
اگر دشمن تواضع پیشه است ایمن مشو بیدل
به خونریزی بود بی باک شمشیری که خم دارد
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş