شمارهٔ ۳۸۴
ب بابافغانی شیرازی
0
Altın Yaprak
همه شب دارم از دل باده نابی که من دانم
به گریه می کنم گلگشت مهتابی که من دانم
دل راحت طلب شد کامخواه و می ز هر ناکس
کشم خواری پی مقصود نایابی که من دانم
همان هرجایی و بیگانه خو می بینمت چندان
که لفظ لعن می گویی ز هر بابی که من دانم
پی یک جرعه کز جام توام روزی شود یا نه
کشم از زهر چشم غیر تلخابی که من دانم
خوش آن بزمی که چون پروانه گرد شمع خود گردم
رقیب از رشک سوزد در تب و تابی که من دانم
به ترک سجده ظاهر مخوانم کافر ای منکر
که پنهان حالتی دارم به محرابی که من دانم
مدار ای بخت دیگر از فغانی چشم بیداری
که رفت آن مست غفلت در شکر خوابی که من دانم
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş