شمارهٔ ۴۴۷
ب بابافغانی شیرازی
0
Altın Yaprak
کند در دل نشیمن آن پری در دیده منزل هم
که خالی نیست از نقش خیالش دیده و دل هم
چنان می سوزدم شوق جمال جلوه ساقی
که بر من زار می گیرید صراحی شمع محفل هم
نه دشوارست بر آتش زدن خود را چو پروانه
اگر شمع رخت در جلوه آید در مقابل هم
به یاد قد و رخسار و خط سبزت عجب نبود
که سرو و لاله از خاکم برآید سبزه و گل هم
شهید عشق را چون بر سر آید سایه تیغت
تن فرسوده یابد آب حیوان جان بسمل هم
به آه و ناله چون سر در پی محمل نهد مجنون
جرس را دل به درد آید کند فریاد محمل هم
تو بدروزی فغانی قول مطرب را نیی لایق
طرب را طالع مسعود باید بخت مقبل هم
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş