شمارهٔ ۱۰۱
ف فتحعلیشاه
0
Altın Yaprak
تا از برم رفت بی مهر یارم
گویا که شد جان از جسم زارم
رفت از بر من آن شوخ اما
از رفتنش رفت صبر و قرارم
دل دادم و جان در کوی آن ماه
چون نیست لایق زآن شرمسارم
نبود امیدم از بخت دیگر
بر یار اکنون امیدوارم
زامید وصل لیلی وش خود
خاقان چو مجنون در انتظارم
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş