شمارهٔ ۱۳۴
ف فتحعلیشاه
0
Altın Yaprak
باده کامروز دست صنمی می نوشم
توبه کردم که دگر زهد به کس نفروشم
ساقیا موسم گل شد قدح باده بیار
تا به یک جرعه می هر دو جهان بفروشم
پیر می خانه مرا دوش طلب کرد و نمود
حلقه بندگی دختر رز در گوشم
بلبل حسن تو بودم بنگر حال مرا
کز جفاهای تو در کنج قفس خاموشم
حاجت باده نباشد به من بی دل و جان
چون که از باده شوقت ز ازل می نوشم
جامه زهد برون کرده ام ای شیخ ببین
خلعت سروری از پیرمغان می پوشم
گفت خاقان برسان بار خدایا به چمن
گل عذاری که به رویش می گلگون نوشم
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş