شمارهٔ ۱۶۱
ف فتحعلیشاه
0
Altın Yaprak
یک امشب با دل زارم به صد منت مدارا کن
به بالینم بیا بنشین و جان دادن تماشا کن
به غیر از جان سپردن چاره دیگر نمی بینم
دوای درد هجران را ز شمشیرش تمنا کن
اگر خواهی که دردم به شود بشنو طبیب از من
ز آب خنجر او آتش دل را مداوا کن
صبا از من بگو آن شانه زلف پریشان را
دل گم کرده ای دارم به زلف یار پیدا کن
ز ظلم خانه زهدم نخست ای دل برون آور
ز نور عشق آن گه سینه مارا چو سینا کن
تویی پیغمبر خوبان و اعجاز تو رخسارت
چو پیغمبر شدی اعجاز خود را آشکارا کن
مسیحا را چو دل بیمار دارد چشم بیمارت
دوای درد دل او را به اعجاز مسیحا کن
به جلادان غمزه چون اشارت می کنی جانا
رقم قتل مرا بر عارض خط چلیپا کن
نخواهی گر شوی بدنام در عاشق کشی جانا
نهان از خلق بر خاقان رخ خود را هویدا کن
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş