شمارهٔ ۴۲
ف فتحعلیشاه
0
Altın Yaprak
به ملک حسن کنون چون تو پادشاهی نیست
به خیل پادشهان چون تو کج کلاهی نیست
گریزگاه جهان کوی توست می دانم
به غیر سایه تو هیچ جان پناهی نیست
ز دست جور تو جانا کجا توانم رفت
کجا روم که به غیر از تو دادخواهی نیست
برای قتل من از من گواه می طلبی
به غیر زخم تو بر دل مرا گواهی نیست
ز بس که اشک فشاندم به وادی غم تو
نخورده آب ز چشم ترم گیاهی نیست
ز بس نمانده ز هجر توام توانایی
توان آن که توانم کشید آهی نیست
گناهکارم و در روز حشر ای خاقان
امیدوار از اینم که بی گناهی نیست
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş