شمارهٔ ۴۵
ف فتحعلیشاه
0
Altın Yaprak
به بالین ار مسیحم صد هزار است
مرا دردی ست با درمان چه کار است
نپرسد هر که بیند قاتلم را
که از زخم خدنگش آشکار است
بیا ای سروقد لاله رخسار
که گلزار جهانم بی تو خار است
به من چیزی که از عشق تو مانده است
همان داغی که در دل ماندگار است
شود معمور از معماری غم
در اقلیمی که عشقت شهریار است
ندیدم سرو ای مه آورد بار
چه سروی تو که نازت برگ و بار است
برو زاهد که در عشقم گرفتار
مرا با کفر و با ایمان چه کار است
تو تا رفتی ز سیلاب سرشکم
هزاران رود جیحون در کنار است
به زیر خنجرت جان دادن ای مه
عجب روزی و خرم روزگار است
نگشتم صید هر بار ضعیفی
دلم در پنجه عنقاشکار است
شب هجرش ندارد صبح در پی
بگو خاقان شب آن بی شمار است
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş