شمارهٔ ۶۴
ف فتحعلیشاه
0
Altın Yaprak
بازم ای یاران غم مژگان دلبر می کشد
می کشد اما به تیغم نی به خنجر می کشد
خنجری زد گفت دیگر هم زنم اما نزد
زخمیی را ز انتظار زخم دیگر می کشد
می کشد هر عاشقی را عضوی از جانان ولی
ای مسلمانان مرا آن چشم کافر می کشد
هیچ یاری در جهان یاری به این زاری نکشت
کز جفایم هر دم آن شوخ ستمگر می کشد
بس که می گریم ز هجرش روز و شب خاقان چو ابر
عاقبت دانم مرا این دیده تر می کشد
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş