شمارهٔ ۸
ف فتحعلیشاه
0
Altın Yaprak
دوا به لعل تو کردیم درد پنهان را
به کفر زلف تو دادیم دین و ایمان را
چه جوهری که ز لطف تو عالمی شادند
امید بر کرمت کافر و مسلمان را
ز سحر غمزه به هم بسته ای تماشا کن
به زلف های پریشان دل پریشان را
نهفته بود به ظلمت ولی دهان تو کرد
عیان به چشمه خورشید آب حیوان را
بجز تو دل نسپارم به کس که نتوان داد
به دست اهرمنی خاتم سلیمان را
به خاربست مژه ضبظ گریه نتوان کرد
به خار و خس نتوان بست راه طوفان را
تو پای از سر من تا کشیده ای دستم
ز دست می ندهد الفت گریبان را
قدم بنه به سر خاک من که می خواهم
دمی به روی تو روشن کنم شبستان را
جهان مسخر تو بی سپاه و بی حشم است
به یک کرشمه گرفتی چو ملک خاقان را
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş