شمارهٔ ۸۳
ف فتحعلیشاه
0
Altın Yaprak
ای کاش آن که بر رخ خوبان نظر کند
دل را نداده جان دهد و مختصر کند
خضر ار رسد به کوی تو باور نمی کنم
جان ناسپرده از سر کویت سفر کند
آماج تیر شست تو هر دل نمی شود
جز آن که جان خویش به راهت سپر کند
مرهم دگر چگونه گذارم به سینه ای
وآن سینه ای که تیر تو از وی گذر کند
دستم به دامن تو کجا می روی که نیست
دستی که بی تو خاک تواند به سر کند
دل را به راه جور نکویان نهاده ایم
جان دست مزد آن که جفا بیشتر کند
دانی فغان برای چه جانا نمی کنم
ترسم که ناله در دل سختت اثر کند
تیغ ار بکشتن من دلداده می کشی
با دل بگو که دلشده ای را خبر کند
آب خضر ز چشمه تیغت شد آشکار
خاقان چرا ز تیغ تو دیگر حذر کند
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş