شمارهٔ ۸۸
ف فتحعلیشاه
0
Altın Yaprak
تا قیامت نمی شود آزاد
هر که در دام دوستی افتاد
تا دم مرگ یاد من بودی
ای که هرگز نمی روی از یاد
از کمندت نمی توانم جست
مرغ پربسته می کنی آزاد
بی وفایی و از تو می ترسم
دل به دستت نمی توانم داد
بوالعجب کشوری ست کشور دل
کز خرابی همی شود آباد
می نهد پای بر سر گردون
هر که سر را به دست دوست نهاد
نبود هیچ در دل خاقان
از دو عالم به غیر دوست مراد
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş