شمارهٔ ۲۶۱
ف فیاض لاهیجی
0
Altın Yaprak
نه اخگر از فسردان گرد خاکستر به بردارد
که آتش نیز در عهد رخش خاکی به سر دارد
نگاهی گر کند با ناز صد ره مصلحت بیند
چو من سر رشتة او نیز بدخویی دگر دارد
چنین کز ناتوانی در رهش از پای افتادم
مگر باد صبا گرد مرا از خاک بر دارد
کجا آزادی اندر خواب بیند ناتوان مرغی
که دام خویش با خود در شکنج بال و پر دارد
کسی حسرت برد فیاض را بر بی کلاهی ها
که دایم بر سر از دولت کلاه درد سر دارد
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş