شمارهٔ ۲۸۶
ف فیاض لاهیجی
0
Altın Yaprak
لعلت که باغ خنده ازو آب می خورد
خون هزار گوهر سیراب می خورد
رشک لب تو خون جگر می کند به کام
شیری که طفل غنچه ز مهتاب می خورد
در پیچشم ز موی میانی که چون نگاه
اندیشه از تصور آن تاب می خورد
با یاد ابروش به مصلای طاعتم
موج سرشک بر خم محراب می خورد
در بستر خشن منشان راحتش کجاست
پهلو که زخم بستر سنجاب می خورد
تا بر غبار خاطرم افتاده راه اشک
در دشت سبزه ام گل سیلاب می خورد
ناگشته پاک خرمن عمرم پریده است
این سبزه آب چشمة سیماب می خورد
سرچشمه ایست آبلة پای جستجوی
کز وی هزار تشنه جگر آب می خورد
فیاض با تو در غم تبریز یکدل است
اشکم که خون ز حسرت سرخاب می خورد
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş