شمارهٔ ۲۹۳
ف فیاض لاهیجی
0
Altın Yaprak
نماز شام چنان نشیة میش گل کرد
که آفتاب ز بدمستیش تنزل کرد
نسیم زلف تو زد بر دماغ او هر گاه
صبا به عهد تو میل شمیم سنبل کرد
مگر به باغ تو بودی که امشب از بلبل
گل دریده دهن صد سخن تحمل کرد
سری ز سر دهانش برون نبرد آخر
دلم چو غنچه درین نکته بس تأمل کرد
فریب زلف نخوردی ولی ببین فیاض
که چون شکار تو آخر کمند کاکل کرد
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş